تبليغاتX
تولد یک زندگی

تولد یک زندگی

کوچولوی خوشگل

عکسهای تولد 2 سالگی امیرحسین

سلام دوستان . من امروز با یک سری عکس جدید از تولد امیرحسین اومدم . امیدوارم که خوشتون بیاد .تولد امیرحسین ۴/۷/۸۵ است و این عسکهای آتلیه است که برای تولدش ازش انداختیم  عزیز دلم تولد مبارک 

عکس پائین رو در ابعاد ۵۰*۷۰ بزرگ کردیم و ازطرف من و دایی فرهاد به امیرحسین بعنوان هدیه تولد بهش دادیم  البته چون از روی قاب عکس ، عکس گرفتم کمی کیفیتش پائیینه

هدیه خانواده ما یک دستبند طلا و هدیه عمه بزرگش یه آدم آهنی سخن گو و عمه کوچیکه پول بود . هدیه پدریزرگ و مادربزرگ پدریش هم یه ست کامل اصلاح بود که به قول مامان زهرا به درد مدرسه رفتن امیرحسین و اصلاح سرش می خورده که باز به سفارش مامان زهرا خریداری شده بود 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط خاله سعیده  | 

امیرحسین و عکسهای جدیدش

سلام و صد تا سلام . بعد از مدتها دوری چند تا عکس از امیرحسین که با دوربین دایی فرهاد گرفته شده  رو می زارم . امیرحسین این روزها خیلی مریض بود . چون اسهال سختی گرفته بود و ۲ هفته ای اسهال داشت و در طول یک هفته سه تا دکتر عوض کرد درحالی که یکی از دکتر ها می گفتند شاید از دندون درآوردن باشه ولی این طور نبود تا اینکه رفتیم پیش یه دکتری که تو محلشون بود و با تجویز دارو الان دوروزه که بهتره خدارو شکر

این عکسها در تاریخ ۱۴/۶/۸۷ از امیرقشنگه گرفته شده و ایده ها و ژستهای عکسها ابتکار دایی فرهاده

در این عکسها امیرحسین مشغول نگاه کردن به تبلیغات ماهواره است . عاشق تبلیغاته مخصوصا دیدن خانمهای خوشگل

 

 تو این عکس ها هم امیرحسین خانمهای خوشگل رو دیده که غش غش می خنده 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 11:16 قبل از ظهر  توسط خاله سعیده  | 

سال نو و امیرحسین کوچولو

سلام دوستان ، بازهم سال نو مبارک

انقدر مشغله کاری هست که نمی تونم زود به زود آپ کنم . امروز می خوام از خاطرات عید و عیددیدنی ها همراه امیر حسین براتون تعریف کنم . روز اول عید که پنج شنبه بود بعدازظهر امیرحسین همراه مامان و باباش اومدن عید دیدنی خونه ما  وقتی از در اومد داخل خودشو پرت کرد بغل مامانی و شروع کرد به اظهار خوشحالی به این صورت که چشمهاشو می بست و وا می کرد چیزی تو مایه های چشمک زدن بعد بغل من و دایی فرهاد قرار شد هرجا می ریم عید دیدنی با خانواده امیرحسین  بریم . بعد از اینکه با شیرینی و آجیل و میوه پذیرایی شدند که پسرمون هیچکدوم از اینها را نمی خوره (از بس که پاستوریزه است همه چی رو میکس می خوره) رفتیم خونه بابابزرگ و دایی من . از در که وارد شدیم امیرحسین انقدر دور و برش رو شلوغ دید که زد زیر گریه و کلی طول کشید که آروم بشه چون دیربه دیروارد جمع شلوغ می شه ، کمی طول می کشه که خودش رو با اطرافیان وفق بده . بعد شروع کرد به شیطونی که هر یک دقیقه به یک دقیقه می رفت و بغل یکی می نشست. خلاصه دید و بازدید و پذیرایی انجام شده و امیرحسین از دایی مامانش و بابابزرگ مامانش عیدی گرفت. بعد هم خونه خاله های مامان و عمه خودش و گرفتن عیدی از اقوام  الان تنها مشکلی که مارو و خود امیرحسین رو اذیت می کنه اینکه که غذا نمی خوره . یعنی باید قاشق و کاسه و بشقاب بدست دنبالش بدوی تا قاشق قاشق غذا بخوره . تازه اول دهنش رو محکم می بنده و سرش رو به اطراف تکون می ده که غذا نخوره بعد از کلی زور زدن که یه قاشق بذاریم دهنش تا مزه غذا رو بفهمه ، تازه با تبلیغات و پیام های بازرگانی شبکه های داخلی و خارجی ۵ دقیقه ای می شینه و حواسش که پرت می شه تازه قاشق قاشق می خوره وقتی تبلیغ مورد علاقه اش تمام می شه ، بلند می شه و راه می افته و دیگه نمی شینه . به محض اینکه غذا ته دلش رو می گیره دیگه دهنش رو باز نمی کنه . صبح ها هم که با هزار تا گریه و التماس مامان زهرا و بعد ازکلی عق زدن و سرفه کردن یه کم سرلاک می خوره  هرچقدر هم که مامان زهرا تنوع غذایی هم می ده باز بدغذا است و اذیت می کنه . به هر حال چند روز عید رو خیلی بیشتر از همیشه امیرحسین رو دیدیم . من هم که باید از پنجم می آمدم اداره هفته اول رو مرخصی گرفتم و برای استراحت در منزل ماندم . امسال خیلی برای امیرحسین تازگی داشت هر مهمانی که می رفت خونه شان می دوید و دور اتاق می چرخید و شادی می کرد . بعد هم آجیل هایی که در ظرف ریخته شده بود از ظرف بر می داشت و با دست دور اتاق پرت می کرد و می دوید . تا کاسه آجیل رو خالی نمی کرد ، دست بردار نبود . بعد از آجیلها میوه رو بر می داشت و به زور می گذاشت دهانمان ما هم مثلاً گاز می گرفتیم و می خوردیم و می گفتیم به به . بعد می دوید سراغ نفر بعدی و همچنان این روند ادامه داشت تا موقعی که خودش خسته می شد و میوه رو پرت می کرد و می رفت سراغ کار بعدی جدیداً هم برای ابراز احساسات انگشتش رو تو چشم آدم فرو می کنه و می چرخونه ( این یعنی اینکه من از اومدن شما خیلی خوشحالم) امیرحسین علاقه خاصی به دایی فرهاد داره و به طور غیرمعمولی با داییش بازی می کنه . بازی هایی مثل دایی بدو امیر بدو یا دایی از این اتاق به اون اتاق بدو و امیر هم دنبالش . یا دایی تو آشپزخونه قایم بشه و امیر از پشت در آشپزخونه دایی رو ببینه و گوله خودش رو پرت کنه بغل مامانش و بعد غش غش خنده. خلاصه اینکه این کوچولو شادی رو به خونه ما آورده هر چند که گاهی سرهمین غذا نخوردنهاش اذیت می شیم ولی روی هم رفته آقاست این کوچولوی ناز نازی و لوس خاله  تازگی ها هم چشمهای نازش رو می بنده و زیرچشمی نگاه می کنه و راه می ره . یعنی با چشم بسته راه می ره و اگر مانعی جلوش باشه زیرچشمی نگاه می کنه و مانع رو که رد کرد دوباره چشمهاش رو می بنده . یا وقتی خیلی لوس می شه و خیلی قربون صدقه اش می رن چشمهاش رو می بنده و دور اتاق می چرخه  آخ قربون اون قدت بشه خاله . ان شااله همه بچه شاد و سالم باشن امیرحسین کوچولوی ماهم جزء اونها .آمین

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط خاله سعیده  | 

علاقه امیرحسین به نه

سلام دوستان .شرمنده از اینکه دیر آپ می کنم. امروز می خوام ازکلمه مورد علاقه امیر حسین براتون بنویسم .نهبله کلمه نه . از هرچیز و هرکس که بدش می یاد پشت سر هم میگه نه نه نه نه  اگر چیزی رو برخلاف میلش ازش بگیری نه نه نه نه انقدر می گه که بهش برگردونی. روز چهارشنبه۸/۱۲ با مامان زهرا برای خرید رفتیم و یک کاپشن و شلوار لی برای امیر خریدیم. امیر پیش مامانی موند و تو سه چهارساعتی که ما نبودیم کلی با مامانی و دایی فرهاد بازی کردیده بود و حسابی مامانی رو خسته کرده بود  تازه یاد گرفته پشت سر همه گریه می کنه . مامانی می گفت بعد از رفتن شما پشت در ایستاده بود و ماما ماما می کرد و بهونه می گرفت . وقتی برگشیم با یه ذوقی خودش رو بغل مامانش پرت کرد که همه ما تعجب کردیم . بعد لباسهاشو تنش کردیم که ببینیم سایزش بهش می خوره. انقدر نق زد و گریه کرد یه ور کاپشن رو گرفته بود و می کشید که از تنش در بیاره .خلاصه با کلی کلک بهش پوشوندیم انقدر ناز شده بود که آدم کیف می کرد  خیلی بهش می یومد . امیر قشنگ من هنوز کلمات رو نمی گه . وقتی ازش می خوایم چیزی رو تکرار کنه فرار می کنه و وای نمی سته . فکر کنم خیلی دیر حرف بزنه . امیدوارم که شاد و خوش باشید و سال خوبی را پیش رو داشته باشید .

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط خاله سعیده  | 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط خاله سعیده  | 

این عکسها را خودم تو فتوشاپ درست کردم و چون تازه کارم امیدوارم بد نشده باشه

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط خاله سعیده  | 

عکسی از امیرحسین در 8 ماهگی

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 12:30 بعد از ظهر  توسط خاله سعیده  |